محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
95
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
انگامه - « 1 » [ بكاف فارسى به وزن افسانه ] بمعنى انگام مرقوم باشد ، يعنى وقت و زمان . مثالش خواجوى كرمانى گويد : بيت چو شد صبح اقبال او آشكار * شد انگامهء عشرت روزگار آرسته - دو معنى دارد : اول بمعنى توانسته دوم « 2 » مخفف آراسته باشد . مثال معنى اول سراج الدين « 3 » راجى گويد : شعر كى آراسته ازينسان حرب كردن * مگر آن كش بود از حفظ جوشن مثال معنى دوم فرخى گويد : شعر ايا ببزمگه آرستهتر ز صد حاتم * و يا بمعركه مردانهتر ز صد سهراب اهنامه - [ به وزن شهنامه ] بمعنى خود راى و اوش و بوش « 21 » باشد . و بمعنى رسوائى نيز آمده در فرهنگ . مثال اين معنى بابا طاهر عريان فرمايد : شعر شاخ ( ؟ ) « 4 » اهنامه بى « 5 » ما بر نگيرد * زهر باران صدف گوهر نگيرد اوباشته - [ بفتح همزه يعنى فرو برده ] . و بمعنى افكنده و پر كرده نيز آمده . مثال معنى اول اسدى گويد : بيت ز بس گونه گون گوهر اوباشته * سراسر شكم هستش انباشته انگشتوانه - آلتى كه خياطان انگشت در آن كنند . مثالش خلاق المعانى گويد : بيت فتاده خود چو انگشتوانهء خياط * شكسته تارك و به روى ز نيزه مانده نشان اميله - [ بعد از همزه ميم . به وزن قبيله ] آمله « 22 » باشد . اندخسواره - [ بفتح همزه و دال و راى مهملتين و سكون نون و خاء و سين مهمله ] پناه و حصار باشد . مثالش استاد لبيبى فرمايد : شعر ز خشم اين كهن گرگ ژكاره * ندارم جز درت اندخسواره آردهاله - « 6 » [ بمد الف و سكون راء و دال مهملتين و فتح لام ] طعامى « 7 » مانند كاچى كه به عربى سخينة گويند [ بفتح سين مهمله و نون و كسر خاى معجمه ] . آرد دوله - [ بضم دال دوم ] همان آردهالهء مرقوم باشد . آرد توله نيز گويند ، كه بجاى دال دوم تاء باشد . مثالش بسحاق اطمعه « 8 » گويد : بيت آن آرد توله خور كه به من لوتخوار « 23 » گفت * چون ماستبابپخت ز من عذرها بخواست افتاده - « 9 » [ بضم همزه ] ضد برخاسته . و ديگر متواضع . و بمعنى واقع شده و روى نموده نيز آمده . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد : بيت ز سعدى شنو كاين سخن راستست * نه هر بار افتاده برخاسته است مثال معنى دوم هم او فرمايد : بيت سعدى افتادهايست آزاده * كس نيايد بجنگ افتاده
--> ( 1 ) « غ » : انگامه ، هنگامه باشد . ( 2 ) بجز « ب » : دوم . ( 3 ) « س » « الف » : سراج . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) در ديوان فرخى : آزاده . ( 5 ) « س » « ب » : پى . ( 6 ) « س » « الف » « ن » : اردهاله . ( 7 ) « س » : طعام . ( 8 ) « س » : طعمه . ( 9 ) اين لغت در « ن » نيست و « الف » در حاشيه دارد . ( 21 ) اوش و بوش : خودنمائى و تبختر و كر و فر و خودآرائى ( برهان ) . ( 22 ) آمله ، دوائى كثير النفع معرب آن آملج است . ( برهان ) . ( 23 ) لوت اقسام طعامهاى لذيذ و طعام در نان تنك پيچيده و تكه و لقمهء بزرگ را نيز گويند . ( برهان ) . لوت خوار ، آنكه لوت خورد .